تدوین فیلم مستند نظرگاه سخی پایان یافت

 

مدت زمان فیلم : 23 دقیقه
لوکیشن : افغانستان – ایران
سال تولید : 1385
عوامل تولید
کارگردان : علی اکبری
تصویر بردار : محمد علی اکبری – محمد امان جهانگیری
تدوین : علی اکبری
گرافیک و امور کامپیوتری : محمد علی اکبری
صدای متن : محسن سعیدی
مدیر تولید : سید محمد تقی حیدری
کارشناسان : حجة الاسلام سید محسن حجت , حجة الاسلام شیخ زاده کابلی 
 موضوع وداستان فیلم :

در اولین روز هر سال نو خورشیدی مردم کابل در چند منطقه مهم شهر مراسم ویژه ای به مناسبت سال جدید برپا می کنند. یکی از مراکز مهم که این مراسم در آنجا برپا می شود و از اهمیت بالایی برخوردار است زیارت گاه سخی در شهر کابل می باشد ، که نه تنها در روز نوروز بلکه در طول سال محل زیارت ونیایش اقشار مختلف( اعم از شیعه وسنی , فارسی زبان و پشتو زبان و...) به حساب می آید.این فیلم,مستند به تاریخ پیدایش این زیارتگاه و همچنین کسانی که در توسعه ان  نقش داشته اند و اهمیت و جایگاه اینگونه زیارتگاهها در باورهای مردمی می پردازد .

این فیلم به سفارش یک شبکه ماهواره ای و به تهیه کنندگی مرکز هادی فیلم تولید شده است.

       

افغانها  در فیلمهای ايرانی

افغانها مهاجراند  .   ومهاجرین روزی ازافغانستان آمده اند   و روزی باید   برگردند.   سینمای ایران نیزبه تبع فضای ایدیولوژیک حاکم برایران باپدیده ای بنام پناهندگان افغان، همراه شده است . این همراهی اگرچه درمراحل اولیه بیشترجنبه شعاری بخودمی گیرد، امابعدها چهره واقع گرایانه تری ازافغانها را ترسیم می نماید. گاهی آنان رابه فراموشی می سپارد و گاهی برآنان می تازد.  گاهی تصویرآنان سورئال می گردد و زمانی تبدیل به مد می شود. روی هم رفته، سینمای ایران ازآن سوی مرزبا مهاجرین افغان همراه می شود و تا آن سوی مرزآنان رابدرقه می کند.


دلم برای پسرم تنگ شده است

شاید اولین فیلم سینمایی که درباره افغانستان ساخته شد فیلمی باشد به نام  دلم برای پسرم تنگ شده است
(1367 كارگروهی به سرپرستی علیرضا زارع میرك آبادی). این فیلم که دراوایل انقلاب اسلامی ایران وافغانستان ساخته می شود، قصه یک مجاهد پیری است که بعدازدرگیریهای پیاپی با ارتشیان شوروی  زخم برمی دارد وبرای تداوی ازدشتهای کویر و بی آب وعلف عبوركرده  خودش رابه ایران می رساند. مامورین مرزی ایران او را از آن سوی مرزگرفته به داخل ایران می آورند وبه دست پرستاری می سپارند. پرستارسفیدپوشی که می تواند نماینده روح جمعی ایران آن روز در درک وهمراهی افغانها باشد. ارتباط عاطفی عمیق بین این پرستار و پیرمرد افغان برقرار می شود. مرد افغان برای پرستارازافغانستان قصه می کند ومی گویدکه زندگی اش چگونه توسط روسها به آتش کشیده شده است. سرانجام شخصیت فیلم می میرد و مسکن ابدی اش ایران می گردد. ولی درآخرین لحظه های عمر، به پرستارمی گوید که دلش برای پسرش تنگ شده است.  والبته این زمانی است كه ایران سخت ایدیولوژی زده است وهمواره تبلیغ می كند كه اسلام مرزندارد و حتی ازبعضی آخوندها شنیده  می شود كه ذخایر كشورهای اسلامی مربوط به تمام مسلمین است و با این تفكراست كه حتی دردیوارمرزهای ایران باخطوط بزرگ می نویسند: به جمهوری اسلامی ایران خوش آمدید!

  

بعدازاین فیلم چندسالی سینمای ایران افغانها را فراموش می کند.  مساله جنگ باعراق وشرایط داخلی ایران ، جایی برای فکرکردن درباره افغانها نمی گذارد. اما بلاخره این سکوت درفیلم  د ست فروش (مخملباف) به طورکمرنگ شکسته می شود. یكی ازموضوعات فیلم سه بخشی  دست فروش سرقت ودزدی است وشرایط اجتماعی ایران هم به گونه ای است كه تبعات وتاثیرات جنگ پیامدهای ناگواری به دنبال داشته است. وضعیت اقتصادی مردم خراب شده وبیكاری كم كم افزایش پیداكرده است. ودرچنین فضایی درفیلم    دست فروش گناه سرقت ناكرده  به راحتی به گردن افغانهای بی گناه انداخته می شود. مامورین ایرانی به كافه فقیرانه ای هجوم می آورند وافغانهای به اصطلاح بزهكار را دستگیرمی كنند.

داستان بایسیكل ران درباره مردافغانی است که برای تداوی زنش مجبوراست هفت شبانه روز رکاب بزند.  زن این مردافغان دربیمارستان به سرمی برد.  بیمارستانی كه از وی  تقاضای پول كرده است. ومرد بایسیكل ران دریك شرط بندی ناخواسته تعهد می كند هفت شبانه روز دورمیدانی بایسیكل براند تا پولی گیرش بیاید.

  

امادرواقعیت این فیلم نمی تواند نمایانگر توجه جدی  مخملباف به اصل قضایای افغانستان باشد. شاید دراین برهه زمانی موضوع افغانستان وجنگ آن باشوروی هیچ اهمیتی برای مخملباف ندارد. این وضعیت بد اقتصادی مردم ایران است كه هنوزدغدغه جدی مخملباف است. ودرواقع كاراكترهای افغانی درفیلم بایسیكل ران بهانه ای جزبیان موضوع دردناك بیكاری درجامعه ایران نیست.  توضیح مطلب اینكه خود مخملباف زمانی درمصاحبه هایش گفته بودکه موضوع فیلم بایسیكل ران هیچ ارتباطی باافغانستان ندارد و ایده این فیلم صحنه واقعی زندگی ایرانیانی است که مخملباف درجنوب شهرتهران دیده است. این دروضعیتی است كه تعدادزیادی پناهنده افغان به ایران بحران زده آمده اند ومردم ایران نیزنمی توانند جایگاهی برای آنها دردرون جامعه ایران بیابند. جامعه، یك جامعه مردد است  ونمی تواند نسبت به حضورافغانها درایران قضاوتی بکند.  ولی دقیقا بعد ازنمایش فلم بایسیكل ران است كه زمینه حس خصومت آمیزبه مهمانان ناخوانده افغانی كم كم ریشه می گیرد. وحتی برای كنترل پناهندگان افغان اداره جداگانه ای ساخته می شود و برسردراین اداره نوشته می شود"اداره امورآوارگان افاغنه". 

 

پروازرابه خاطربسپار

بعداز بایسیکل
ران، دوباره سینمای ایران سکوت می کند. چندسال بعد و درحالی که حضورافغانها درایران طولانی وگسترده شده  و نارساییهای اجتماعی ایران نیزبیشترگردیده،  سینمای ایران باقضاوت ولی به صورت حاشیه ای به افغانها نیش وکنایه می زند.  شاید بهترین نمونه این گرایش درفیلم  پروازرابه خاطربسپاروفیلم  دیدار (اولی به كارگردانی آقای حمیدرخشان ودومی به کارگردانی آقای محمدرضاهنرمند) تجلی پیداکرده باشد. ازقضا موضوع  بازهم  دزدی وسرقت است.  واین بارواقعا ماجرابه گردن افغانها انداخته می شود. درفیلم پرواز را به خاطر بسپار  وقتی دختری ناپدید می گردد، پلیس می آید و می پرسد: دراین روزها آدمهای مشكوكی مثل ولگردها و افغانیها درمحله تان ترددنداشتند؟ ودرفیلم  دیدار، افغانی که درنقش نگهبان سرایداری ظاهرمی گردد متهم به دزدی می شود.  صاحب کارایرانی بسیارصریح حرف می زند. وشایدجامعه ایران نیزدراین مقطع می خواهدصریح قضاوت کند که "این غریبه ها کیانند. این درزمانی است که دیگرازبسیاری مساجد ایران شعار"نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی" برچیده شده ومرگ برشوروی گفته نمی شود. اما همچنان مرگ برآمریكا، انگلیس واسراییل  پابرجاست. جنگ باعراق نیزتمام گردیده است وتوجه به غریبه های افغان بیشترشده می رود. والبته آنچه درفیلم محمدرضا هنرمند انعكاس یافته بود، نگاه عمومی مردم ایران نیست. ازلحاظ وابستگی، محمدرضا هنرمند به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ایران تعلق دارد و بیشترمی تواند نگاه حكومت ایدیولوژی زده پشیمان ازشعارهای اولیه انقلاب ایرن باشد  كه تازه معتقد شده اند ذخایرارزی ایران متعلق به خود ایرانیان است واسلام مرزدارد.

بادکنک سفید، یک تصویربسیارزیبا   

 دربرابراین نگاه و تصویر، یک تصویربسیارزیبا، شاعرانه وقشنگی هم ازسوی سینماگران مستقل ایران عرضه می گردد. تصویری ازغریبه ی (افغانی)درفیلم  بادکنک سفید به کارگردانی جعفرپناهی كه سخت قابل تامل است.  داستان بادکنک سفید قصه دخترکی است که عاشق ماهیی دریك ماهی فروشی شده است. وی باهزار زحمت  می خواهد ماهیی را که دوست دارد ازدکان بخرد.  لحظه، لحظه حساس تحویل سال است. دخترک پولی راکه ازمادرش گرفته است، دوان دوان می برد تا به دکانداری که می خواهد دکانش را ببندد برساند. ولی پول درون ته کاوی (زیر زمین) یک مغازه می افتد. یک پسرک بادکنک فروش افغان نیزدرهمان خیابان است که به دخترک کمک می کند تا پول خودرادرآورد. پول را در می آورند. دخترک می رود و ماهی رابا تنگش می خرد و به خانه می برد.  کوچه هاآرام وساکت می شود. ودرلحظه تحویل سال، فقط نوجوان بادکنک فروش افغان است که درخیابان به تنهایی قدم می زند. به نظرمن این زیباترین وبی شایبه ترین تصویری است که ازمهاجرین افغان درسینمای ایران شکل می گیرد و دیگرتکرارهم نمی شود.

کیارستمی

تقریبا و کمی بعد درهمین مرحله طعم گیلاس (عباس کیارستمی ) نیزساخته می شود. ولی ازآن جا که کیارستمی
دید مستقلانه به همه چیزداشته است، نگاهش به افغانها نیزمتفاوت ازنگاه عمومی جامعه ایران است.  ولی وبهرحال بازهم افغانها دراین فیلم به صورت حاشیه ای، وبیشترحاشیه نشینی، مطرح می شوند .شخصیت اول فیلم یک ایرانی است كه تصمیم دارد خودكشی كند. وی به دنبال كسی می گردد که حاضرباشد او را بعد از خودكشی  دفن سازد. ازقضا درمسیرجستجو به یک طلبه افغان (میرحسین نوری) برمی خورد.  او که ازمواجه شدن به این افغان برای نیل به هدفش امیدوارتر می گردد به ناگه می یابد که این طلبه افغان به جای اخذ پول و كمك به دفن وی،  او را  به زندگی  تشویق می کند و لذتهای آن را باز می گوید.

 

روبان قرمز


جنگی سازان سینمای ایران که ازجنگ با عراقفراغت یافته اند، وموضوع آن دیگردارد درسینمای ایران تکراری می شود، افغانها را درفضای سوررئالیستی بعدازجنگ نیزوارد قضیه می کنند. حاتمی کیا، درفیلم  روبان قرمز یک نگهبان افغان انبار تانکهای سوخته و بازمانده ازجنگ با عراق را درمصاف فرمانده ای قرارمی دهد که هنوزبرطبل جنگ می کوبد. و درمعرکه ای که دشمنی درآن وجودندارد،  همچنان می رزمد و ایمان مرد افغان را، که هنوزجنگ به صورت عملی درکشورش خاتمه نیافته است، به چالش می کشد. بعدازاین مرحله است که سینمای ایران وبه تبع آن جامعه ایران، تصمیم می گیرد کمی به مساله پناهندگان افغان درایران جدی تربپردازند  و تلاش می کنند که ماهیت حضورآنان رادرجامعه درست بفهمند.  فیلم جمعه (حسن یکتاپناه ) و باران (مجیدمجیدی )درهمین راستا ساخته می شود. درفیلم جمعه جوان کارگرافغانی دلباخته یک دخترایرانی می شود. وبرعکس درفیلم باران یک پسرترک ایرانی عاشق دخترافغانی می گردد. همان طورکه گفتم  این دورانی است که جامعه ایران تازه تصمیم گرفته است افغانهارادرک کند. واحیانا راهی برای پذیرش بیابد. اما سرانجام قصه ها نتیجه دیگری را نشان می دهد.  وآن این كه، ازقضا درهردوفیلم، دلباختگان ایرانی وافغان بهم نمی رسند وهركدام سرنوشت جداگانه ای راطی می نمایند. اما با این تفاوت كه یکتاپناه، باوجودی که شخصیت افغان فیلمش به دخترایرانی نمی رسد ولی اوراهمچنان به عنوان کارگردرجایگاهش باقی می گذارد، برداشتی ازموافقت بااقامت افغانهادرایران.  اما مجیدی دلسوزانه، وکمی آرمانی، می خواهد راه حلی نشان بدهد، وآن این که بهتراست افغانها با دخترانشان به افغانستان برگردند وجای پای حضورافغانها دردل ایرانیان باقی بماند وبعد باران آسمان آن رابشوید و قضیه تمام گردد.

دلبران

فیلم دلبران (ابوالفضل جلیلی )
با رجعت به گذشته، به قضیه ورود افغانها به ایران ومشکلات فراروی آنان توجه می کند. و درواقع درتلاش است افغانها را با همان مشکلات واقعی که ویژه خودشان درایران است بشناسد. دراین فیلم، گروهی ازافغانها درحاشیه نوارمرزی به شكل رقت باری ازترس مامورین ایرانی زندگی مخفی دارند. اما یك نوجوان افغان، درقهوه خانه بین راهی، درحال شاگردی مهارتهای ویژه ای برای باقی ماندن برسركارمی كند. این نگاه نیز، سعی می کند، کمی شبیه نگاه کیارستمی،  مستقلانه ازنگاه عمومی جامعه ایران به موضوع موردبحث بپردازد. دلیل آن هم مخاطبین فیلمهای جلیلی است كه همگی دربیرون ازایران به نمایش درمی آیند. حال مدتهای زیادی ازپایان جنگ ایران وعراق گذشته است. وضعیت اقتصادی ایران نیزبهبود یافته است. این بهبود یافتگی باعث شده است كه اكثرسینماگران ایرانی به ساخت فیلمهایی باموضوع عشق بپردازند. ولی باهجوم فیلمسازان موضوع عشق نیزتكراری می گردد. و در این جاست كه جامعه فراموش شده مهاجرین افغان كه بیش ازبیست سال درایران زیسته اندمورد توجه واقع می شوند. این توجه ابتدا ازمطبوعات آغازمی گردد و درحیطه شعروداستان وموسیقی افغانی گسترش می یابد. كم كم زمزمه ساخت فیلم كارگردانان متعددی راجع به افغانها شنیده می شود. چند فیلم كوتاه و مستند نیز تولیدمی گرددكه یكی ازآنها فیلم مستند كارت سبزبه كارگردانی محمدجعفری است. كارت سبز داستان زندگی میرحسین نوری بازیگرافغان فیلم طعم گیلاس كیارستمی است كه حالاخودش نیزفیلمسازی شده است.

 

             

وسرانجام بیست وسه سال ازحضورافغانهادرایران می گذرد . این دیگرمعجزه است! درکوران روی آوری مستندسازان وفیلم کوتاه سازان ازنسل نو ایرانی برای شناخت نابهنجاریها و مشکلات افغانهای پناهنده فیلم سفرقندهار، دومین فیلم محسن مخملباف، نیز درباره افغانستان ساخته می شود. همانطورکه یازدهم سپتامبربرای افغانستان معجزه می شود، سینمای ایران نیزکه مانده است

جامعه افغانهای مقیم ایران رابه عنوان بخشی ازنگرانیهای درون جامعه ایران بپذیردیانه، راه معجزه گونه ای می یابد. در سفرقندهار، نفس (نیلوفرپذیرا) مهاجری است که برای کمک به خواهرش می خواهد همه ی بدبختی هاوخطرهای افغانستان رابپذیرد وبه آنجا برود ولی نفس مهاجری نیست که درایران زیسته باشد. اوازکاناداآمده است. اما درفیلم می بینیم که افغانهای پناهنده مقیم ایران نیزبصورت پراکنده به کشورشان برمی گردند. اما ازدرون افغانستان دوباره پشیمان شده  و راهی ایران می شوند. این زمانی است که همان معجزه یازدهم سپتامبر، هم برای جامعه ایران خسته ازحضورانبوه مهاجرین افغان، وهم برای فیلم سفرقندهار،وهم برای پناهندگان افغان اتفاق می افتد.  نگاههاعوض می شود، راه حل یافت می گردد وسینماگران ایرانی می خواهند درقعرافغانستان همراه با قصه میلیونها افغان دیگرشریک شوند.

واینگونه است كه طی سالهای 2001 تا2005 چندین فیلم كوتاه ومستندوسینمایی ایرانی درداخل افغانستان تولیدمی گرددودراین بین مخملباف كه دیگرسالهاست راجع به ایران فیلمی نساخته است باخانواده فیلمسازش به افغانستان می روند و فیلمهای زیادی می سازند كه ازآن جمله است : پنج عصر  به كارگردانی سمیرا مخملباف. سگهای ولگرد به كارگردانی مرضیه مشكینی، خانم مخملباف، وفیلم مستند حنامخملباف راجع به كارهای سمیرا درافغانستان.  

  م. شفیعی

حضور گسترده هند در رسانه های افغانستان

حضور هند در افغانستان شايد بيش از هر مسئله ديگر، در نفوذ فرهنگی آن به ويژه در ميان جوانان افغان محسوس است.

رسانه های ديداری و شنيداری کابل از توليدات سينمايی و موسيقی هندی به شکل گسترده استفاده می کنند و اين برنامه ها تقريبا در هر ساعت روز يا شب از رسانه های اين شهر پخش می شود. اين موضوع تا حدی گسترده است که به نظر می رسد اگر پخش توليدات سينمای هند از رسانه های کابل متوقف شود، اين رسانه ها با کمبود شديد برنامه های تفريحی و سرگرم کننده روبرو خواهند شد. هم اکنون در کنار آهنگ و فيلم های هندی، نزديک به ده سريال از توليدات سينمای هند نيز از تلويزيون های خصوصی افغانستان پخش می شود که همه به زبان های دری و پشتو دوبله شده اند. دوبله اين سريال ها به زبان های افغانستان به تعداد بينندگان آن به شدت افزوده و براساس بررسی مجريان تلويزيون های خصوصی، آمار بينندگان اين تلويزيون ها در جريان پخش سريال های دوبله شده ای هندی، تا چند برابر افزايش می يابد.

کيفيت پايين سينمای داخل

 

تلويزيون های خصوصی افغانستان بيشتر در پخش برنامه های خود به جنبه تجاری موضوع توجه می کنند و از اين رو جلب بيننده بيشتر برای آنان از اهميت بيشتری برخوردار است. مجريان تلويزيون های خصوصی در کابل می گويند از يک سو سطح پايين و بی کيفيت توليدات سينمايی افغانستان و از سوی ديگر تمايل بيشتر افغانها به محصولات سينمايی هند، آنان را واداشته تا به پخش فيلم و سريالهای هندی بپردازند. احمد شاه افغانزی، رييس تلويزيون خصوصی افغان می گويد آنان محصولات سينمای هند را برای جلب بيننده بيشتر پخش می کنند. آقای افغانزی می گويد: "امروز موسيقی هند در خانه های مردم افغانستان رخنه کرده و علت آن هم اين است که توليدات داخلی افغانستان در عرصه موسيقی و سينما خيلی پايين بوده و نتوانسته با موسيقی هندی و يا غربی رقابت کند."

داستانهای خانوادگی

 
تلويزيون های خصوصی افغانستان پول و نيروی بيشتری مصرف می کنند و فيلم و سريال های هندی را برای مخاطبان خود آماده پخش می کنند
سريال های هندی که از تلويزيون های خصوصی افغانستان پخش می شود از سطح بالای بيننده افغانی برخوردار است. بيشتر اين سريال ها داستانهای خانوادگی را دنبال می کنند و اغلب آن هم به گفته افغانها، داستانهای است که مشابهت های زيادی با زندگی روزمره آنان دارد. دليل پخش اين سريالها از تلويزيون های خصوصی افغانستان باز هم بر می گردد به سطح پايين توليدات داخلی. صديق احمدزاده، يک مسئول برنامه های تلويزيون خصوصی طلوع می گويد بيننده ها نياز به برنامه های متنوع دارند که سريال های خانوادگی، بخش مهمی از اين برنامه ها است. به گفته آقای احمدزاده نبود سريال های افغانی آنان را واداشته تا به توليدات سينمای هند رجوع کرده و از اين طريق به تعداد بيننده های خود بی افزايند

سريال های افغانی؟

 
مشاور وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان می گويد جلسات دوامداری برای تدوين استراتژی مشخص توليدات هنری در حال اجراست
با اين حال آقای احمدزاده می گويد آنان در تلاش تهيه سريال های افغانی هستند که بتواند به تدريج جاگزين سريال های هندی شود. ولی هنوز روشن نيست تهيه اين سريال ها چقدر وقت خواهد گرفت و از سوی ديگر اين موضوع هم معلوم نيست که آيا سريال های افغانی با استقبال بيننده ها روبرو خواهد شد يا خير؛ چون در گذشته آنچه سينماهای افغانی به نام فيلم توليد کرده اند، نتوانسته جايگاه خوبی را در ميان افغانها اختيار کند. وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان می گويد برنامه های آغاز کرده که بر مبنای آن سطح توليدات داخلی بلند خواهد رفت. به گفته نجيب الله منلی، مشاور وزير اطلاعات و فرهنگ، آنان جلسات دوامداری با فيلم سازان، هنرمندان و آوازخوان افغان داشته و در اين مورد بحث کرده اند که چگونه می توان استراتژی مشخصی برای رشد توليدات سينمايی و موسيقی افغانستان ايجاد کرد. ولی آقای منلی نگفت که اين گفتگوها چه نتايجی داشته است

چرا هند؟

 
مصرف توليدات فرهنگی هند در افغانستان، در حال افزايش است
افغانستان از گذشته های دور با توليدات سينمای هند رابطه نزديکی داشته، تا جايی که آغاز به کار نخستين سينماهای افغانی با پخش فيلم های هندی همراه بوده است. ولی در حالی که افغانستان با کشورهای ديگری از جمله ايران، پاکستان و تاجيکستان نيز مشابهت های فرهنگی و زبانی دارد، چه چيزی سبب شده تا افغانها بيشتر به توليدات سينمای هند تمايل نشان دهند؟ هم اکنون ايران و در مواردی پاکستان و تاجيکستان از توليدات خوب سينمايی برخوردارند که شايد استفاده از آن در افغانستان نياز به هزينه زيادی نيز نداشته باشد؛ چون سريال های که در اين کشورها تهيه می شود، از نگاه زبانی در بخش های زيادی از افغانستان قابل فهم است و نيازی به مصرف پولهای هنگفت برای برگردان و دوبله آن وجود ندارد. اما با اين همه، مسئولان تلويزيون های خصوصی افغانستان پول و نيروی بيشتری مصرف می کنند و فيلم و سريال های هندی را برای مخاطبان خود آماده پخش می کنند. شايد دليل اين موضوع به ناتوانی کشورهای ايران، پاکستان و تاجيکستان در ارايه و معرفی توليدات خود به افغانها و برعکس موفقيت هند در جا دادن توليدات خود در ميان جامعه افغانستان برگردد. مصرف توليدات فرهنگی هند در افغانستان، کشوری که همواره به "فرهنگ غنی پنج هزار ساله" خود افتخار کرده، در حال افزايش است و تا هنوز وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان نتوانسته گام موثری در زمينه بلند بردن توليدات فرهنگی اين کشور بردارد.

منبع بی بی سی

گفتگو با جرمين جکسون، آوازخوان مسلمان

گفتگو از بی بی سی

جرمين جکسون قابلی پلو را دوست دارد و آهنگهای احمد ظاهر و فرهاد دريا را می شنود.


اخیرا برنامه جنجال برانگیز "برادر بزرگ" در کانال چهارم تلویزیون بريتانيا به پایان رسید. از جمله شرکت کنندگان این برنامه جرمین جکسون، برادر مایکل جکسون هنرمند پر آوازه موسیقی پاپ بود.جرمین جکسون، که خودش هم یکی از آوازخوانهای پرآوازه آمریکاست، در این برنامه تلویزیونی نفر دوم شد. مقام اول در این برنامه جالب تلویزیونی را شيلپا شتی، بازيگر معروف سينمای هند کسب کرد.جرمین از فعلا با همسر افغان خود، حلیمه رشید در لندن بسر می برد.

سلام جرمین عزیز

السلام علیکم

اولتر از همه موفقیت تو را در برنامه تلویزیونی "برادر بزرگ" تبریک می گويم. واقعا برنامه خوب بود و نقش خود را خوب بازی کردیبسیار تشکر

چه وقت به دین اسلام مشرف شدی و دلیل آن چه بود؟من در سال ۱۹۸۹ میلادی به دین اسلام مشرف شدم. و دلیل اینکه من چرا به دین اسلام مشرف شدم این بود که می خواستم زندگی خود را کامل کنم و حالا تصور می کنم که یک انسان کامل هستم و در زندگی خود خوش و راضی هستم.

جرمین، در مورد فرهنگ مردم افغانستان چه فکر می کنی؟من فرهنگ مردم افغانستان را دوست دارم و با شمار زیادی از افغانها دید و بازديد داشته ام زیرا همسر من افغان است.

من خانم شما حلیمه جان و پدر ایشان یحیی رشید را نیز می شناسم.

همسر افغان
 
من با یک دختر افغان (حليمه رشيد) ازدواج کرده ام و با جوامع افغانها در لس آنجلس و برخی از شهرهای دیگر آمریکا در تماس هستم. آنها مردمان بسیار محترمی هستند و به من احترام می گذارند. من غذای افغانی را هم بسیار دوست دارم
 
جرمين جکسون

بلی من با یک دختر افغان ازدواج کرده ام و با جوامع افغانها در لس آنجلس و برخی از شهرهای دیگر آمریکا در تماس هستم. آنها مردمان بسیار محترمی هستند و به من احترام می گذارند. من غذای افغانی را هم بسیار دوست دارم.

غذای مورد علاقه ات چیست؟من برنج را که با زردک (هويج) و کشمش پخته می شود دوست دارم.

بلی برنج و زردک با کشمش آن را قابلی پلو می گویند. آیا گاهی منتو و آشک هم خورده ای؟نه چون من گوشت نمی خورم.

از زمانی که به اسلام روی آوردی زندگی ات چه تغییری کرده است؟

تغییراتی که اسلام در زندگی من وارد کرده این است که حالا بردباری بیشتری پیدا کرده ام و برایم روشن شده که از کجا آمده ام و به کجا می روم. تصور می کنم که حالا در برخورد با خانواده ام و در مقابل مادرم و سایر دوستانم فرد بهتری هستم. فکر می کنم که اسلام در وجودم زنده است و مرا مستحکم نگه می دارد. چنانچه مثلا در نمایش بیگ برادر همین ایمان من بود که مرا قوی و آرام نگه می داشت. ایمان من به اسلام باعث شده که به زندگی به نحو دیگری نگاه کنم. می خواهم در مقایسه به دیگران مصدر خدمت شوم و خوشبخت زندگی کنم.

شنیدیم که برادرت مایکل هم می خواهد که به دین اسلام مشرف شود؟

مايکل
مايکل جکسون (نفر وسط) در گروه جکسون فايو
 مايکل جکسون در زمینه اسلام بسیار مطالعه می کند. از من هم کتابهای زیادی را در این زمینه قرض می گیرد و بسیار کار خوبی خواهد شد اگر او هم به این دین مشرف شود
 
جرمين جکسون
خوب، او در زمینه اسلام بسیار مطالعه می کند. از من هم کتابهای زیادی را در این زمینه قرض می گیرد و بسیار کار خوبی خواهد شد اگر او هم به این دین مشرف شود.

تو و مایکل در افغانستان معروف هستید. چه پیامی برای مردم افغانستان داری؟پیام من به مردم افغانستان این است که خداوند را گرامی بدارند، پرودرگار خود را عبادت کنند و ساختار و اتحاد خانوادگی خود را حفظ کنند. مثل همیشه عبادت خود را انجام دهند، نماز بخوانند و روزه بگیرند و آنگونه که خداوند گفته است زندگی کنند. مردم افغانستان مردم شجاع و قویی هستند و باید به دین و فرهنگ خود افتخار کنند.

آیا به موسیقی افغانی هم گوش می دهی؟بلی من به موسیقی افغانی گوش می دهم.

آهنگهای کدام آواز خوان افغانی را بیشتر دوست داری؟هنرمندان مورد پسند من در افغانستان فرهاد دریا و احمد ظاهر هستند

محمد عبدالعزيز

جرمين جکسون، در سال 1954 ميلادی، در شهر گری (Gary) در ايالت اينديانای آمريکا، از والدينی سياهپوست (جوزف و کاترين) متولد شد.او عضو رهبری کننده گروه آواز خوانان و نوازندگان "پنج جکسون (Jackson Five)" بود که شامل برادر نامدارش مايکل و سه برادر ديگرش، مارلون، تيتو و جکی می شد.کار جرمين در گروه "پنج جکسون"، نواختن گيتار باس بود.جرمين جکسون در اواخر دهه 80 ميلادی به دين اسلام روی آورد و نام "محمد عبدالعزيز" را برای خود برگزيد، اما همچنان به همان نام جرمين شناخته می شود.جرمين به همراه همسر افغانش حليمه رشيد، در شهر دوبی امارات متحده عربی زندگی می کند.

نگاهي به فيلم پنج عصر

پنج عصرسومين فيلم بلند سميرا مخملباف (پس از فيلم كوتاه  خدا، ساختن، تخريب از مجموعة يازده سپتامبر ) مثل فيلم‌هاي قبلي او، فيلمي است سهل و ممتنع. فيلمي‌ست كه مي‌شود آن را دوست داشت و ستايش كرد و يا دوست نداشت و بي‌تفاوت از كنارش گذشت. پنج عصر چون سيب و تخته سياه  فيلمي‌ست سرشار از سمبل، ايما و اشاره؛ اگر سمبل‌ها از اين فيلم حذف شود، شايد چيز زيادي از آن باقي نماند. مهم‌ترين تفاوت پنج عصر با فيلم‌هاي قبلي، در حرفه‌اي تر شدن سميرا است. او حالا نه‌تنها ابزار اين حرفه را بهتر مي‌شناسد، بلكه شناخت بيش‌تري از مديوم و ميزانسن در سينما پيدا كرده اما

پنج عصر  داستان وضعيت بغرنج زنان در افغانستان بعد از سقوط طالبان است. نقره و زن‌برادرش ليل و ماه ، سمبل بخشي از زنان افغاني در فيلم هستند. بعد از طالبان، به ظاهر فضاي بهتري براي زنان افغاني فراهم شده است.نقره، به‌رغم ناراضي بودن پدر به شدت مذهبي اش، به مدرسه مي‌رود. در آن‌جا ضمن آموزش قرآن، بحث‌هاي تازه‌اي بين دخترهاي جوان مطرح مي‌شود. معلم از شاگردان مي‌پرسد كه قصد دارند در آينده چه‌كاره شوند. هر كس چيزي مي‌گويد. در اين ميان، نقره مي‌خوا هد رئيس‌جمهور بشود. با چنين آرزويي، او صاحب دشواري و چالش تازه‌اي در زندگي‌اش مي‌شود. الگوي او كسي شبيه بي‌نظير بوتو با اينديرا گاندي‌ست كه فقط اسمشان را شنيده است. او در اين باره از همه سؤال مي‌كند. اما حتي افغاني‌هايي كه سال‌ها به عنوان پناهنده در پاكستان بوده‌اند، چيزي در اين باره نمي‌دا نند. آن‌ها مثل اغلب افغاني‌هاي مهاجر، دنبال نان و سرپناه بوده‌اند و نه سياست. نقره با جوان شاعري آشنا مي‌شود كه علاقمند است به او كمك كند تا رئيس‌جمهور شود. از سوي ديگر، ليل و ماه، دشواري‌هاي خاص خودش را دارد. شوهرش اختر  به جنگ باقي‌مانده طالبان رفته و خبري از او  نيست. كودك چندماهه‌اش به خاطر بي‌غذايي و بي‌آبي در حال مردن است. ليل و ماه  غذايي براي خوردن و آبي براي نوشيدن ندارد، پس شير هم ندارد كه به بچه‌اش بدهد. پدر نقره معتقد است كه با آمدن آمريكايي‌ها، كُفر و بي‌ايماني به خدا همه‌جاي افغانستان را فرا گرفته؛ زنان بي‌حجاب شده‌اند و از همه بدتر، مردان به موسيقي گوش مي‌دهند. در پايان پدر همراه با نقره و ليل و ماه و بچه‌اش به قصد پيدا كردن جايي (اتوپيا) كه شريعت اسلام در آن‌جا حاكم باشد، شهر را ترك مي‌كند. بچه در راه مي‌ميرد و نقره و ليل و ماه در بياباني بي‌پايان و خشك، سرگردان مي‌شوند. در حالي كه قطعه‌اي از شعر شاعر اسپانيايي ــ لوركا ــ را غمگينانه زير لب زمزمه مي‌كند:
هاي چه موهش پنج عصري بود
ساعت پنج بود بر تمامي ساعت‌ها
ساعت پنج بود بر تاريكي شامگاه
تصوير پاياني فيلم، همان تصوير آغاز فيلم است. سميرا مخملياف با اين شگرد نه‌چندان تازه، دايره‌اي رسم كرده تا نشان دهد گريز از اين دايرة بسته ميسر نيست؛ سرنوشت آدم‌هاي داخل اين حلقه، بر مدار تكرار و رنج و مرگ مي‌گردد. كُل فيلم به‌خوبي در خدمت اين ايده است. تلاش‌هاي نقره  بي‌ثمر است و به جايي نمي‌رسد. او به مدرسه‌اي مي‌رود كه در آن‌جا فقط حرف‌هاي زيبا ردوبدل مي‌شود. در عمل ــ در جهان واقعي ــ او به در بسته‌اي مي‌كوبد كه   حتي اگر باز شود، آن سويش جز برهوت، چيزي نيست. نقره در جامعه‌اي زندگي مي‌كند كه نيازهاي اولية انسان هم در آن پيدا نمي‌شود. با اغراق مي‌شود گفت، او با مردمي سروكار دارد كه نمي‌دانند «رئيس‌جمهور» خوردني است يا پوشيدني. نقره‌اي كه روياي رئيس‌جمهور شدن دارد، تا جايي در اين جامعه حل شده كه به خاطر يك مرغ، به همساية فقير و پيرش تهمت دزدي مي‌زند. ليل و ماه نيز،   نه‌تنها شوهرش را در راه آزادي افغانستان از دست داده كه كودكش هم از گرسنگي مي‌ميرد. كودكي كه در زبان سمبليك فيلم، نشانة زايش و تولد و آغاز دوباره (حكومت جديد افغانستان) است. پدر  نقره‌ ــ سمبل همة مردان متحجر افغانستان ــ با دست‌هاي خود، نوه‌اش را پيش پاي پيرمردي كه به زيارت ملاعمر مي‌رود به خاك مي‌سپارد. تنها، شاعر جوان است كه به عنوان نقطة مركزي دايره، به آينده اميدوار است. اما او نيز مثل بيش‌تر شاعران، يك ايده‌آليست است؛ چه كاري از دست يك ايده‌آليست فقير برمي‌آيد؟
سميرا مخملباف در پنج عصر، به شكل قابل توجهي تعارض سنت و مدرنيسم را در جامعه‌اي بدوي به نمايش مي‌گذارد. گوياترين صحنه جايي‌ست كه نقره‌ بعد از شنيدن جملاتي مايوس كننده – در آستانة در مدرسه- كتاب درسي‌اش  را مي‌بندد، كفش‌هاي تيرة بي‌صدايش را براي هميشه از پا درمي‌آورد و با پوشيدن كفش‌هاي سفيد پاشنه‌بلند، راهش را از سنت مسلط بر جامعه جدا مي‌كند. زيباترين سكانس‌هاي  پنج عصر  به همين كفش‌ها تعلق دارد. آن‌جا كه نقره‌ با آن‌ها طوري گام برمي‌دارد كه گويي دارد از صف مردان نظامي سان مي‌بيند، يا در صحنه‌اي  (در آن دالان بلند نيمه‌تاريك) كه  او بعد از برداشتن قدم‌هايي با قدرت و صلابت، ياد دوران كودكي‌اش افتاده و كفش‌ها را از پا درآورده و ليله‌بازي مي‌كند.
پنج عصر   ساختار چندان منسجمي ندارد. همگي با دشواري‌هاي ساختن فيلم در افغانستانِ بعد از جنگ آشنا هستيم. پشت صحنه‌اي كه حنا مخملباف از اين دشواري در لذت ديوانگي  نشان مي‌دهد، قابل درك ــ و البته قابل احترام ــ است. اما در نهايت فيلمي كه روي پرده ديده مي‌شود، مورد قضاوت قرار مي‌گيرد. اين‌كه فيلم، چه اندازه به سينما نزديك است يا نيست. سميرا شخصيت‌هاي فيلمش را در دل ماجرايي قرار داده كه في‌البداهه، پيرامونش اتفاق افتاده است. مثل آن قسمت از فيلم كه مردم از كاميون‌ها پياده مي‌شوند و نقره‌ پيشاپيش جمعيت انبوه حركت مي‌كند و پرسش‌هايي دربارة چه‌گونه رئيس‌جمهور شدن يك زن مي‌پرسد. لوكيشن‌هاي فيلم هم از اين قاعده (بي‌قاعدگي) جدا نيستند. مثل آن قسمت كه نقره‌ به دنبال پيدا كردن مرغ به ساختمان نيمه‌ويرانه‌اي مي‌رود كه جمعيت بي‌پناه زيادي در آن‌جا هستند. و يا، در قسمتي كه پدرش در داخل لاشة يك هواپيما نماز مي‌خواند ــ هرچند از نگاه سمبليك، صحنة جالبي است. بعضي از مفاهيم سمبليك در فيلم خوب جا افتاده‌اند. مثل مفهوم  بي‌آبي كه با نبود آزادي و دمكراسي تاريخي پيوند خوبي خورده است؛ آبي كه بايد به كودك تشنة در آستانة مرگ نوشانده شود، صرف شستن او مي‌شود (در شريعت طالبان، پاكي و طهارت از زنده ماندن مهم‌تر بود؟). اما تكليف بعضي از سمبل‌ها در فيلم نامشخص است و تصميم درمورد آن‌ها به تماشاگر واگذار شده است. مثل خروسي كه در فيلم مي‌بينيم. اين خروس كه جايي آن را روي لاشة هواپيما و جايي روي بار اسب مي‌بينيم، نشانة چيست؟ نشانة مردانگي و جنسيت مذكر و نوع  نگاه جامعة مردسالار افغانستان به زنان؟ يا نه، بايد از نگاهي ديگر، خروس را موجودي بدانيم كه صبح سحر، پدر نقره را را براي خواندن نماز، از خواب بيدار مي‌كند؟ نامتعارف‌ترين عنصر سمبليك فيلم، شعر لوركاست. در صحنه‌اي كه گفته مي‌شود رئيس‌جمهورها براي گاوها و گوسفندها سخنراني مي‌كنند، شاعر جوان به نقره مي‌گويد:  ((من شنيدم كه خيلي از رئيس جمهورها اول براي گاو و گوسفندها صحبت مي‌كردند تا وقتي براي آدم‌ها صحبت مي‌كنند، خيال كنند كه دارند براي گاو و گوسفندها صحبت مي‌كنند… حالا يك شعر برات آوردم. اين شعر‌رو يه شاعر اسپانيايي براي مرگ يك گاو گفته. گاو و گوسفندها اين شعر‌رو خيلي دوست دارند)). درحالي‌ مي‌دانيم اين شعر را شاعر بزرگ اسپانيايي ــ فدريكو گارسيا لوركا ــ به خاطر غم و اندوه مرگ نزديك‌ترين دوستش ايگنازيو سانچز ،كه يك ماتادور بوده سروده است! پرسش اين است، آيا سميرا مخملباف چيزي در اين باره نمي‌دانسته است؟ و اگر مي‌دانسته، چرا چنين برداشتي را به تمام فيلم گسترش داده است؛ تا حدي كه نام فيلمش را نيز از آن گرفته است. جالب است كه در تيتراژ فيلم، هيچ اشاره‌اي هم به نام «لوركا» وجود ندارد!
سميرا مخملباف، حالا نه‌تنها ابزار اين حرفه را بهتر مي‌شناسد، بلكه شناخت بيش‌تري از مديوم و ميزانسن در سينما پيدا كرده است. اما او بايستي بداند فيلم‌هايي چون سيب و تخته سياه كه با غريزه ساخته شده‌اند، دلنشين‌تراند.

نویسنده هوشنگ گلمکانی

■ شکایت یک کارگردان ده ساله از تهیه کننده فیلمش

يک پسر بچه ده ساله که کارگردانی یک فیلم کوتاه را انجام داده بر علیه زنی که تهیه کنندگی این فیلم را برعهده داشته شکایت کرده است. به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» این پسر بچه که در فیلم خود کوین بیکن، بازیگر سرشناس آمریکایی را کارگردانی کرده، مدعی است که تهیه کننده فیلمش به طور غیر منصفانه‌ای در ساخت فیلم و حق نمایش آن دخالت کرده است. دومینیک اسکات کی که چندی پیش در فیلم شبکه شارلوت به جای شخصیت کارتونی ویلبر گویندگی کرده، پنجشنبه گذشته در دادگاهی در شهر لوس آنجلس ادعای خسارت کرده و گفته که طرح فیلم کوتاه نجات آنجلو را خود او برمبنای یک ماجرای واقعی نوشته .

نجیب ال...برکنار شد یا استعفا داد ؟

نجيب الله روشن رييس راديو و تلويزيون افغانستان در اعتراض به عملکرد وزارت اطلاعات و فرهنگ از مقام خود کناره گيری کرده است.
                            

آقای روشن با کناره گيری از رياست راديو و تلويزيون ملی افغانستان، به تنش های لفظی که ظرف چند ماه گذشته ميان او و وزير اطلاعات و فرهنگ افغانستان بوجود آمده بود، ظاهرا نقطه پايان گذاشته شد. آقای روشن در گفتگو با بی بی سی گفت که استعفای خود را به رييس جمهور حامد کرزی فرستاده است. او دليل کناره گيری از رياست راديو و تلويزيون ملی افغانستان را "اختلاف نظر" با وزير اطلاعات و فرهنگ خواند.آقای روشن بدون يادآوری از موارد مشخصی، کريم خرم، وزير اطلاعات و فرهنگ را به "قوم پرستی" متهم کرد و گفت که عرصه کاری را برای او تنگ کرده بود. وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تماس با بی بی سی از استعفای آقای روشن ابراز بی اطلاعی کرده است. کريم خرم، وزير اطلاعات و فرهنگ افغانستان همچنين موضوع اختلاف نظر ميان خود و آقای روشن را رد کرد و اتهامات عليه خود را نظر شخصی آقای روشن خواند

اعتراض افغانهای اروپا به فيلم 'کابل اکسپرس'

دهها تن از افغانهای مقيم چند شهر اروپايی، در اعتراض به نمايش فيلم هندی کابل اکسپرس، گردهمايی هايی برگزار کردند.
                                    

تجمع کنندگان در لندن که در برابر دفتر سرويس جهانی بی بی سی و دفتر نمايندگی هند جمع شده بودند، می گفتند اين فيلم، "آشکارا به تبليغ نفرت و نژادپرستی پرداخته و در آن به مردم افغانستان، به ويژه هزاره ها توهين شده است".معترضان که شعارهايی عليه تهيه کنندگان فيلم کابل اکسپرس در دست داشتند، می گفتند که ضمن احترام به آزادی بيان، معتقدند که اين فيلم، بر اساس انگيزه های "نژادپرستانه" تهيه شده است.در قطعنامه ای که در پايان گردهمايی اعتراض آميز در لندن برگزار شد، تجمع کنندگان از شرکت سازنده فيلم باليوودی کابل اکسپرس و کارگردان آن خواستند تا از مردم افغانستان عذرخواهی کند.آنها همچنين از دولتهای هند و افغانستان خواستند تا در مورد انگيزه های تهيه چنين فيلمی تحقيق کنند.

                                     

'نژادپرستانه'

جعفر عطايی يک از شرکت کنندگان در تجمع لندن، در گفتگو با بی بی سی، فيلم کابل اکسپرس را "نژادپرستانه" خواند و از دولت افغانستان خواست کسانی را که به گفته او، در صدد خدشه دار کردند جامعه هزاره در اين کشور است، شناسايی کند.دولت افغانستان نيز اخيراً نمايش فيلم هندی کابل اکسپرس را ممنوع اعلام کرده است. برخی ها در افغانستان معتقدند که در اين فيلم، به قوم هزاره توهين شده است.اين فيلم که افغانستان پس از طلبان را به تصوير کشيده، سرگذشت دو روزنامه نگار هندی است که با هدف تهيه گزارش وارد افغانستان می شوند و به اسارت گروه طلبان در می آيند. شماری از بزرگان قوم هزاره افغانستان نيز ضمن محکوم کردن فيلم کابل اکسپرس، خواستار محاکمه سازندگان آن شده اند.بازيگر افغان فيلم کابل اکسپرس، در بخشی از فيلم جملاتی بر زبان می آورد که برخی از هزاره های افغانستان، آن را توهين آميز تلقی کرده اند

منبع بی بی سی

■ ۲۶ فيلم كوتاه و بلند ايرانی در جشنواره رتردام حضور دارند

سی و ششمين دوره جشنواره فيلم رتردام، بيست و چهارم ژانويه در هلند گشايش می‌يابد. به گزارش «پايگاه خبری فيلم كوتاه» در اين دوره از جشنواره كه تا چهارم فوريه ادامه خواهد يافت بيست و شش فيلم كوتاه و بلند ايرانی شركت خواهند داشت.